تبليغاتX
در امتداد تنهايي
  زوال ناپذیر

آنقدر نگاهش کردم که آخر،

نگاهم تمام شد!



|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
  قهوه و سیگار

از صبح منتظر یک تلفن مهم بود.

لمیده بود توی یک مبل قهوه‌ای رنگ مدل آمریکایی با رویه چرمی،

طعم قهوه را مزه مزه کرد و آخرین نخ سیگار را از پاکت بیرون کشید،

نگاهش افتاد به گوشه لخت پنجره و دانه‌های برف که بیصدا فرود می‌آمدند...

بلند شد و تکه هیزمی به آتش شومینه اضافه کرد، کتابی را که مدتها بود میخواست بخواند از زیر میز برداشت،

سیم تلفن را کشید و دوباره لمید توی مبل..... صدای ترق ترق هیزم بلند شده بود.

 

                                                        *****

پی‌نوشت: اسمش را اول گذاشته بودم برف و مبل چرمی،

ولی خب فیلم قهوه و سیگار جیم جارموش هم فوق العاده است!


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در سه شنبه هفدهم آذر 1388  |
  تصویر گمشده

چند روزی است که وقتی توی آینه نگاه میکنم,

غریبه‌ای را میبینم....



|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در سه شنبه دهم آذر 1388  |
  میازار موری که دانه‌کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است

چرا مورچه‌ها همیشه جاهایی راه میروند که غیر منطقی به‌نظر میرسد؟!

جونم براتون بگه که من همیشه (یعنی از وقتی که حافظه‌ام قد میده!) به مورچه ها علاقه خاصی داشته و دارم...

البته اون مورچه گاوی‌ها رو که اگه گازت بگیرن حالت جا میاد، اصلا مورچه به حساب نیارین چون همونطور که گفتم یه نسبت دوری با گاو دارن....

یادمه دوران دبستان، بعد از مدرسه پاتوقم خونه مامان بزرگم بود ( والدین شاغل و اینا!) و یکی از بزرگترین سرگرمی‌هام هم شکار مگس برای مورچه‌ها!!! مگس‌ها را میکشتم و به خیال اینکه غذای تازه است مینداختم جلوی مورچه‌ها!!!!  حسابی هم با این قضیه حال میکردم چون واسه مورچه‌ها غصه میخوردم که مجبور بودن مگس خشک شده بخورن!  ( حالا نمیدونستم که بالابردن مگس خشک شده از حیاط تا بالا پشت بوم براشون راحت‌تره..)

داستان عشقی من و مورچه ها ادامه داشت تا اینکه سرو کله‌شون توی آپارتمان پیدا شد... اولها یکی یکی بعضی‌جاها میدیدمشون و تو دلم میگفتم آخی‌ی‌ی، گناه دارن حالا دوتا برنج که این حرفا رو نداره...بعدش یهو یه روز صبح پاشدم دیدم خونه رو مورچه برداشته!!!!!!!!!!

با تمام عشقی که داشتم مجبور شدم جام زهر رو بنوشم و مورچه‌ها رو قلع و قمع کنم......

چند روزی طول کشید تا این خیانت بزرگ التیام پیدا کند و حالا چند وقتی است که مورچه ها به محل کارمان سرک میکشند! و حدس بزنید کجا.... دستشویی!!!!!

همه میگویند دستشویی جایی است برای بدست آوردن آرامش!!! ولی من که تمام مدت نگران مورچه‌ای هستم (که در این مکان معلوم نیست به دنبال چه در حال قدم زدن است) مبادا غرق بشود!

واقعا به نظر شما یک مورچه در دستشویی چه کار دارد؟



|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 روزی مثل بقیه روزها ...

صبح اول وقت زنگ زد که:

- سلام عزیزم، تولدت مبارک، ( و یه حرفایی که نمیتونم اینجا بگم!).... چه احساسی داری؟

- احساس خواب‌آلودگی!!!



|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 زندگی مارا با خود می‌برد.... کاش می‌شد کسی را جا نگذاریم...
دوشب پیش بود که تا صبح خواب بچه های مدرسه را دیدم.... بچه‌های دبیرستان...

یاد خل‌بازیهای دوران دبیرستان بخیر... چقدر ‌بی‌خیال و خوش بودیم آن روزها....

مدتها بود خبری از دوستان آن سالها نداشتم و خواب دیدن اون شب بهانه ای شد که بیافتم دنبال پیدا کردن صمیمی‌ترها...

تا اینکه دیشب یکی از نزدیکترین دوستان آن سالها را پیدا کردم و وقتی منتظر بودم تا گوشی را بردارد هیجان‌زده بودم تا جایی که صدای ضربان قلبم را هم می‌شنیدم....

صدایش اصلا عوض نشده بود... نشناخت و من اذیتش کردم، هرچه آدرس و نشانی در خاطرم مانده بود دادم، بازهم به یاد نیاورد و گفت مغزش بیشتر از این نمیکشد و بهتر است خودم را معرفی کنم...

اسمم را که گفتم بیشتر از آنچه فکر میکردم خوشحال شد و از خیلی ها خبر داشت و معلوم شد که چرا من نمیتوانستم توی فیس بوک پیدایشان کنم... یا اسمها را عوض کرده بودند و یا من فامیلها را نصفه نیمه به یاد داشتم!!!

دیشب خیلی خوب خوابیدم و صبح که از خواب بیدار شدم هنوز هم خوشحال بودم...


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
  ماجرای پیاده‌رو
داشتم از روبروی بیمارستان شریعتی سلانه سلانه رد می‌شدم در واقع از پیاده‌رویی رد میشدم که در دانشگاه اقتصاد به آن باز میشود. توی این فکر بودم که عجب هوای خوبی است که ناگهان از روی نرده‌های دانشگاه یک موش بزرگ خاکستری پرید پایین، از روی پایم رد شد و رفت لای بوته‌های شمشاد!

1. تا به حال ندیده بودم موش مثل گربه بتواند از روی نرده آنهم با آن ارتفاع بپرد، من موندم چه جوری رفته بوده اون بالا!

2. متاسفانه کفشم روباز بود و کاملا جای دست و پای موش لعنتی را روی پایم حس کردم... از ترس اینکه مرضی چیزی بگیرم تا رسیدم خونه افتادم به جان کفش و پای بیچاره و هردو را حسابی شستم.     

3. این را یادم رفت بگم، یک آقایی حین وقوع ماجرا داشت پشت سر من می‌آمد که حسابی از دیدن موش شوکه شد و نیمچه دادی هم زد.

4. فکر میکنم بعد این اتفاق سنسور موش‌یابی من فعال شده، چون تازگی‌ها هرجا که میروم  موشهای چاق و فعال شهر تهران را ملاقات میکنم فرق نمیکند بالای شهر باشد و یا وسط شهر...تکلیف پایین شهر هم که معلوم است!

5. چند وقت پیش توی روزنامه نوشته بود که کلاغها هم دارند مثل گنجشکها از تهران میِ‌روند، گربه‌ها را هم که قرار است موشها بخورند... آنوقت ما میمانیم و موشهایی که تا چند سال دیگر یاد میگیرند در کنار ما از روی خط عابر رد شوند....
|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
  روح کلبه
باد که پیچید لای علفها، بوی خاک را هم با خودش آورد. نوری که در دوردست میان ابرها پدیدار شد آنقدر قوی نبود که بیشه‌زار را روشن کند.... 

باران اینبار با همیشه فرق داشت، خیلی شدید بود و دانه‌های آن با سرعتی دیوانه وار خود را به همه‌جا می‌کوبیدند... هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که حتی نی‌های مرداب هم در برابرش تسلیم شدند.

اگر چشمانی قوی میداشتی و رعد هم کمی پایینتر بود... و اگر باران میگذاشت، میتوانستی در فاصله میان دو خاموشی هیبت کلبه‌ای را در میان بیشه‌زار تشخیص دهی....

نزدیکتر اما فهمیدن اینکه کلبه‌ای اینچنان فرسوده چگونه زیر تازیانه باد و آب سرپا ایستاده کمی سخت می‌نماید، علفها تا یک متری کنار دیوار خود را بالا کشیده‌اند و سقف و دیوارها را پیچکهای وحشی به تاراج برده‌اند. جای جای تخته های چوبی شکسته پلکان و در ورودی را گلسنگها پوشانده‌اند.... انگار سالهاست این کلبه جان داده است....

اما اگر جرات کنی تا از پله ها بالا بروی و تنها شیشه‌ خاک‌گرفته در را با دستهایت پاک کنی، سوسوی نوری بی‌رمق را میبینی که میکوشد خطوط هیکل مردی را روشن کند....

مردی که بینهایت کهنسال است، این را از چینهای عمیق صورت و موهای سپید بلندش میتوانی بخوانی...

هرازگاهی دستش را مثل نواختن آرشه ویولن با ملایمت تکان میدهد و  با انگشتان دراز و خمیده‌اش از ناکجایی در فضا شاپره‌ای را  میگیرد....

با نگاهی سرد و خاموش که حتی در اعماقش هم هیچ حسی نخفته است، شاپره را روی شعله شمع میگیرد و سوختن آن را تماشا میکند...

و پاهایش با چوب کلبه یکی شده است....



 احساس همان شاپره‌ها را دارم این روزها... روی آتش گرفته‌اندم... اما نمیسوزم تا تمام شوم.


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در چهارشنبه ششم آبان 1388
 
 
بالا

خدمات وبلاگ نویسان جوان